خبر داغ

Wednesday, November 25, 2009

به نام خدای مهربونمون
سهلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام... سهلام دوس جونیای من... سهلااااااااااااااااااااااااام... دلم براتون یه ریزمولک شده بود... خیلیییییییییی...ولی خو نمیشد دیگه... دوس جونیام.. من مجبور شدم که خطمو خو عوض کنم و این شماره ی جدیدمو به هیش کی ندم... حالا بهدن براتون مفصل تر توضیح میدم... و اینکه واقعن وخ نمیکنم که بیهام نت... وگرنه دلم برا همه تون تنگ شده و همه تونو هم دوس دارم.. تازشم میسی از همه ی اونایی که تفلدمم تبریک گفتن... بوس بوسی...
بریم سر وخت خبراااااااااااااااااااااااااااااا
22 هر ماه که میشه... دل من و عشقولکیم خو یه جوری شدید تر ازهمیشه عشقولکی میشه...(آخه ماهگردمونه) 22 ماه مهر بود که تصمیم مهم زندگیمون عوض شد... تصمیم گرفتیم که خیلی زودتر از اون موقعی که قرار قبلیمون بود روابطمون رو رسمی کنیم...واسه همین... برنامه هامون رو ردیف کردیم... با پریسای عزیزم که مسئول ماها بود و یکی از دوستای عزیز هر دومون.. موضوع رو مطرح کردیم و قرار شد که شنبه هم من و هم رسولم بریم موسسه تا مثلن از این موضوع من با خبر بشم...
قرار بر این شد که رسولم قبل تر از من بره و با پریسا در میون بذاره تا پریسا به من درخواست ازدواجشو مطرح کنه و منم به خانواده بگم... و وختی که رفت... منم برم و پریسا باهام صحبت بکنه... که همین طور هم شد و وختی من از موسسه خارج شدم... عشقم سرکوچه منتظرم بود و با هم رفتیم پی کارمون...
وختی از دانشگا برگشتم خونه.. مامان همش منتظر بود که ببینه پریسا باهام چی کار داشته... ولی من ترجیح دادم قبل از اینکه ماجرا رو براش تعریف کنم...چیزای مهم تری رو بهش بگم... هر چند به من و رسول تقریبن ربطی نداشت ولی برا مثبت بودن مامان خیلی مهم بود...
بهدش به مامان گفتم که رسول همچین پیشنهادی داده و به پریسا گفته که با من مطرح کنه...و بهدشم یه کم راجع به رسول صحبت شد و... هی گفتم و گفتم.. ولی خیلی ساده... خیلی عادی.. نه مثه کسی که عاشق یکی دیگس... بدون احساس... حتا دیگران پای احساسو وسط میکشیدن.. من میگفتم من نمیخوام فهلن احساسی باشه.. و چقذه هم سخت بود اون دوران... شبش مامان به بابا گف... بابام دو روز کامل تو شوک بود.. باورش نمیشد که من ... دخمل کوشولوش... بچه هه عزیز دردونش.. به همچین مرحله ای رسیده... بهد دو روز که مامان کلن رو مخش کار کرده بود هاااااااا.. اساسی... هنوز نتونسته بودیم اجازه بگیریم که حتا یه شماره تلفن به رسولینا بدیم تا زنگ بزنن.. بالاخره بابا از شوک در اومد و گفت اول آدرس محل کار پسره رو بگیرید... بهد ببینم چی میشه.. که خو آدرسو اینا بهش داده شد... ولی گف نه نمیرم..هههه... و در نهایت چهارشنبه 29 مهر ما شماره دادیم به رسولینا...که 4شنبه بود و ما هم 5شنبه علوسی داشتیم اونم شهرستان... و با کلی هماهنگی... ساعت 10 صب مامانیه رسولم زنگ زد خونمون... صحبت خاصی صورت نگرفت و ما رفتیم علوسی و برگشتیم و شنبه شد... و مامانی برا بار دوم با خونه ی ما تماس گرفتن... و دیگه از اون به بهد شد که خو مامان واقعن کمک کرد بهم.. هنو آجی داداشم نمیدونستن... بابا هنو با خودش کنار نیومده بود...
یواش یواش قضیه جدی تر شد... بابا مجبور شد که یه روزی رو معین کنه که رسولینا بیهان تا آشنا بشن خانواده ها... که اون روز .. روزی جز 8/8/88 نبود... روز قبلش هم به خواهر برادرم بابام گف... خواهرم گف نمیهام و داداشم مجبور بود که بیهات... جمعه شد.. استرس نداشتم... فخط دلم میخواس رسولم به دل بابام بشینه.. همین.. و خودم هم به دل خانواده ی رسول...
اومدن
من طبقه پایینه خونمون بودم و تنها نشسته بودم.. تا وختی که بیهان استرس نداشتم.. همین که اومدن.. یخ کردم..علوسمون گزارش داد که کی ها اومدن... بهد مامانم گل رو آورد تو اتاق...همشم میخندید و میگف رسول بهش خندیده و گل رو بهش داده...ههههههه... کلی تو روحیه هه مامانم تاثیر گذاشته بود.. ههههه...
بهد من رو صدا کردن و رفتم بالا... نشستم پیش بابام... بهد یه کم صحبت کردن و بابام هی این رسوله بنده خدا رو اذیهت میکرد... ههه.. هی هم آجیش میگف که برن این دوتا جوون حرف بزنن و اینا که بابام گف نخیر نمیشه... ما رسم نداریم و اینا... ( حال کردین دیگه) خلاصه هیشی دیگه.. حرفی نزدیم ما اون روز... بهد دیگه گذشت و گذشت... هی بابام گف که فهلن جواب مواب نیس و باهت صبر کنن و اینا... مامانیه رسولم هم هی زنگ میزد...بابامم هی میگف بگین که عجله نکنن.. باید مسیر خودشو طی کنه...بهد آجیمم گویا با داداشم نشسته بودن برا من خیلی خشنگ همون شبش برنامه ای چیده بودن دیگه...
خواهر برادرم ا زجبهه ی مخالف برخاستند و این فکر بنده  خدای مارو هی خراب کردن... خیلی خراب... جدن باید بگم فخط و فخط به خاطر امید هایی که رسولم میداد اون دوران رو تونستم تحمل کنم... خیلی گره میکردم.. از دست حرفایی که آجیم میزد... هوم.. بیخیال
اون هفته جمعش ینی 15 آبان... مامان و بابا و داداشم رفتن خونه ی رسولینا تا یه کم بیشتر آشنا بشن... که خو رفتن و تنها نتیجش این بود که .......... خیلی ساده ان... همین... بابام همون شب گف که باید ببینم پسره چن مرده حلاجه... چون فخط سالم بودن زندگی رو نمیچرخونه....
بنا به همین اصل.. همون هفته.. باباییم... به رسولم میزنگه و بهش میگه که بیهات یه جایی تا با هم صحبت کنن... و این چنین میشه که بابام رسولمو خیلی غیر منتظرانه میکشه سر قرار و همه ی شرط و شروطاشو باهاش میذاره و هر چی هم میتونه از این بچم قول میگیره... ایهین...
اون شب خیلی خیلیییییییییی استرس داشتیم ما دوتا... هیش کدوم نمیدونستیم که تو دل بابام چی میگذره
ینی هیش کسی نمیدونست... هیش کی... با منم هیش کس حرفی نمیزد.. خیلی باحال بود.. هیشکی از من نظر نمیپرسید ... همه بر این عقیده بودن که خو وختی من خودم معرفی کردم اینا رو.. حتمن راضیم دیگه..هههههههه... واسه همین هیش کی با من کاری نداش...هههههه...
همین جوری روزا گذشت...و داشتیم به 29 آبان نزدیک میشدیم... دوس داشتیم مراسممون 29 آبان باشه.. آخه روز خشنگی بود..ولی خو یکی از فامیلای ما مرد و نشد... واسه همین... 30 آبان.. رسولم و مامان و باباش برا بار دوم اومدن خونه ی ما تا یه سری چیزا رو با هم هماهنگ کنن خانواده ها.. مثه مهریه و اینا...و این ینی رضایت بابام
اومدن
یه کوشولو گذشت و منم به جمع پیوستم... یه کم صحبت شد و برا هماهنگ کردن مهریه مامانم و بابام رفتن بیرون از اتاق و آبجیم هم تندی رفت بیرون... پشت در تن تن داشت حرف میزد برا مامان بابام... داشتم دیونه میشدم... میترسیدم همین الآن بزنه نظر بابامو عوض کنه... خیلی حال بدی بود... رفتن پایین و منم صدا کردن که برم...
رفتم... بابام گف بشین صحبت کنیم... نشستم... آجیم حرفای قدیمیشو تکرار کرد... جوابشو دادم تا بیخیال بشه فک نکنه من هیش فکری نکردم... با من مثه بچه ها برخورد نکنه.. فک نکنه من عقیده ندارم... بهدش بابامم گف همه ی این چیزایی که آجیم میگه به طرز برخورد من تو زندگی بستگی داره.. نمیشه هیش حرفی الآن زد... بهد گف مهریه چقذه دوس داری.. گفتم برا من فرقی نمیکنه...  آجیم اصرار داش که حرف بزنیم... من گفتم برا من فرقی نمیکنه.. هر چی بابا بگه... به بابامم گفتم شما وکیله من اگه به نظرت باید صحبت کنم بگو... که بابا هم  گف نه لازم نیس... فخط مهریه این قذه باشه خوفه.. گفتم اوهوم... هر جور راحتید.. فخط هر چی که شد.. یه 29 تا بندازید تنگش.. بابا هم گف چرا و رمز شکافی کردم براشون و اوکی شد.. رفتیم بالا و باز هم همه چی اوکی شد و اون 29 تا هم افتاد کنار عدد 500 و مهریه ی ما شد 529 تا سکه... و ...
آخر سر هم مامانیه رسولم یه انگشتر آورده بود تا اندازه بگیره و برا بله برون انگشتر بگیرن... که اونم اوکی شد..
و رفتن
و بهدش تفلده من شد.. 2 آذر... که درست تو همون روز هم نینی هه آجیه رسولم به دنیا اومد... فداهه پسملیه باحال...
و قرار بر این گذاشته شد که این جمعه ینی 6 آذر، مصادف با روز عرفه و شب عید قربان و اینا بله برون بشه و ایشالا اگه خدا خواست.. برای روز عید غدیر هم بتونیم عقد کنیم...
همین..
این بود داستان این چن وخته
مواظبت خودتون باشید
بوس بوسی

تولد یگانه عشقم مبارک (هوراااااااا)

Sunday, November 22, 2009







سهلام دوست جونیا
خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟
چه خبرا؟ چه می کنید؟
وااای چند وقت نبودم دلم برا همتون تنگولیده بود. (خب چیه چرا دهوام می کنید. کار داشتم خب)
خب بریم سر اصل مطلب:
امروز (یعنی فردا 2وم آذر) یکی از بهترین روزای منه (این روزا واقعن روزای خوب و خاطر انگیزی هستن برا من) روزی که کسی به این دنیا میاد که دنیای منو عوض کرد و به زندگیم رنگ و بوی دیگه‏ای داد و با عشقش بهم ثابت کرد که وفاداری و مهربونی یعنی چی. کسی که با وجودش انگیزه‏های بیشتری برا زندگی پیدا کردم و با عشقش هر روز برام بهتر از روز قبل بود.
اون کسی نیست جز خــــــانــــــم آســـــمونــــــی (ای جانم)
بله دوستای گلم امروز تولد یگانه عشقم خانم آسمونیه.
امروز رو به عزیز دلم تبریک می گم و امیدوارم که همیشه و همه جا با عشق باشه و عاشق بمونه. ایشالا همین روزا برا همیشه کنار هم خواهیم بود و به خوبی خوشی کنار هم زندگی می کنیم.





اینم کیک تولد (سه طبقه است که به همه برسه هه هه)




اینم یه گاری پر از کادو برا خانم آسمونی عزیز




اینم چند تا گل عشقولانه






اینم عکس عشقولانه




خب دیگه خانم آسمونی امیدوارم که از سلیقم خوشت بیاد و این تبریکات رو قبول کنی . البته به سلیقه شما نمی رسه ولی خب بدم نیست.